Monday, May 5, 2008

گذشت زمان

.......
دیگه داره باور میکنم 30 سالم شده
خودم و که نمی تونم گول بزنم 31 سالم شده
از بهار سال 1355 تا بهار سال 1387
همیشه گفتم حقیقت پشت ابر نمی مونه فکر کنم 32 سال میشه

بگذاریم و بگزریم شفافیت تو زدگی بهترین جیزه ممکنه
با شفافیت یا همون صداقت میشه سالها زندگی کرد بدون اینکه کسی ازت دلخور بشه
خدا رو شکر در این مدت شفافیت کارم به حدی بوده که به خودم می بالم
ولی آیا با خودم هم شفاف بودم با خودم هم صداقت داشتم
وقتی تو جمع آدم خوبی هستم و به هیچ وجه قصد خود نمای ندارم
وقتی میام تو تنهایی و خودم میشم و خودم
اینجاست که یکمی کمتر از زیاد و بیشتر از خیلی دست و پام شل میشه و اونوقت چیزی که آرزو داشتم که باشم رو یادم میره
یادم میره که مهدی داره من و نگاه میکنه
خدای مهدی که جای خودش داره
یادم میره که تا حالا همه چیزم و دادم تا برای آقام بمونم برای آقام


گر چه که یواش یواش اون وقتهایی که دارم با مردم معاشرت میکنم هم داره شبیه تنهاییام میشه

آه از فقر بعد از غنا
آخ آخ ......آخ و صد آآآآآآه از فقر بعد از غنا
اونوقتی از معرفت موج می زدم
دریای معرفت بودم

شهادت ارزویم بود و براش همه کار میکرم
شهادت شهادت شهادت
خدایا من و ردم نکن

Monday, April 28, 2008

ارحم لی واغفر لی

وقتی خورشید داشت تو آسمون بالا میرفت
ازش پرسیدم چرا خورشید  بالا و بالا تر میره 
جواب داد شما انسانها  فکر میکنید همه چیز  همونطوری هست که میبینید
ساکت شدم  و ......


درسته ای کاش ما کمتر به این سلطان بدن اعتماد داشتیم
درسته این چشم که در بین اعضائ بدن به سلطان معروفه یه جوری بدن رو مدیریت  میکنه که تمام باز خورد ها رو متاثراز خودش میکنه
و اونوقت میگن فلانی عقلش به چشمشه
یا فلانی دهن بینه
یا میگن تا نبینم باور نمی کنم
و ......

خدایا من در استفاده ااز این عضو به کرات به اشتباه افتادم
من در عملم بارها متاثر از این چشم کاری رو انجام دادم که نباید
کارهای که منجر به این میشه من در دعای کمیل بلند فریاد بزنم :
ظلمت نفسی
ظلمت نفسی
ظلمت نفسی

مدتی پیش از تو خواستم از من  بستانی آنرا تا نگویم این را

تا نییام  که بگویم تو مرا ببخش به خاطر آن عمل و .......بلکه بیایم و  بگویم
تو عشق منی مرا در قصور در عاشقی ببخش
من عبد توام تو مرا به خاطر قصور در عبودیت ببخش
تو منظر منی مرا به خاطر اینکه به جای دیگر نظر کردم ببخش
تو حبیب منی   بر من رحم کن
ارحم لی   و اغفر لی

Friday, September 28, 2007

اصلاح روحیه

در پیگیری امور مربوط به امور شخصی خودم دارم به این نتیجه میرسم
بهترین راه ممکن
برای دست بافتن به روحی اصلاح یافته
بازگشت به گذشته و یادآوری مقطعی از زندگی است که درآن مقطع بهترین بوده ام
با این نظر به گذشته به یاد بیاورم :
که بله من هم زمانی از بهترینها در آن زمینه فکری بوده ام
تا با انرژی گرفتن از آن یاد به آینده ای بهتر و با شکوه تر بپردازم
بله باید برای ساختن اینده ای خدایی باید به هر راهی متوصل شد
البته راهی که خدا وپیامبر خدا راضی باشند
در روزهای پر تلاتم زندگی که لحظهای نمیتوانی از گزند شیاطین درامان بمانی باید راهی جست

برای پاک شدن
بر ای رستن
برای رهیدن
برای پریدن
برای آزادی


امروز روز 17 ماه مبارک رمضان
دیگه فرصتی برای شب زنده داری نموده
بایدهرچه سریعتر یه فکری بکنم که من رو از این همه بدبختی و وازدگی جدا کنه
تمازهای قضا شده رو باید سریعتر بجا بیارم
باید زودتر برای شب قدر آماده بشم
باید برای الهی العفو گفتن بهترین راه رو انتخاب کنم
باید برای رسیدن به اوج در شبهای قدر کمی از سنگینی خودم کم کنم
باید برای رسیدن به یاد واقعی و سرشار از مهر آقام تلاش کنم
باید برای شب قدر یه برنامه اساسی و حساب شده تنظیم کنم
باید برای رسیدن به محبوب
آقا امام زمان (عج الله)سریعتر دل رو پاک کنم

باید فرار کنم از هرچه در این دنیا به من جسبیده ونمیزاره فرار کنم
باید رها بشم
رها رها رهاااا.....

Monday, September 24, 2007

دیروز فهمیدم.....

به نام انکه جانها در دست اوست



دیروز فهمیدم که دیگه فرصت زیادی در ایت دنیا ندارم

کمتر از یک دهم از عمر هفتاد ساله من باقی مونده

اگه راست باشه که .......

اما اگه دروغ باشه بایید یه مسیر دیگه رو پیش رو بگیرم

یه مسیر کاملا جدید



البته در حالت اول دیگه مسیری باقی نمی مونه که بخوام در پیش بگیرم

مسیر در پیش گرفته شده

باید فکر اتمام این مسیر باشم



ولی هر چی هست خدا را شاکرم که این طوری شده

خدار ارشکر

فکر کنم کمتر از 7 سال دیگه از عمرم باقی مونده باشه

هر چی هست باید بجنبم باید سریع الهی العفوهای واقی رو به زبان بیارم

باید فرار کنم

فرار به سوی

خدا

Saturday, September 15, 2007

اخیش هیچ جا خونه آدم نمیشه

راحت شدم
قبلا هر جا چیزی مینوشتم سریع لو میرفتم
دوست نداشتم کسی منو بشناسه
هرچی مینوشتم یه رنگ غیر خدایی به خودش می گرفت
ولی الان فقط من میدونم و خدای خودم
حالا هرکس میخواد بیاد و بخونه بخونه
ولی من فقط برای خدا مینویسم
فقط برای خدا
شاید خدا دلش برام سوخت
اونی که دنبالش هستم رو بهم داد

دیگه مناجاتهای روی موتور رو میام اینجا مینویسم
دیگه چادر گریه های شبانه رو اینجا علم میکنم
هر کی خواست بیاد تو باهم گریه کنیم بیاد
خوبه که نه من اونو میشناسم و نه اون منو
پس بیا با هم گریه کنیم